می‌گم ,کرده ,خودش ,یعنی ,می‌آد ,آتیش ,وقتی می‌گم ,سردش کرده ,دوست داشت ,خانم بهرنگی ,برای این‌که
- بعد خوب داستان مادربزرگ‌ها جداست. نمی‌دونم چرا الان یاد مادر بزرگم افتادم. شاید چون داشتم به ز فکر می‌کردم. این‌که چرا به ز فکر می‌کردم ولی فکر کنم دلیلی نداره. این روزها دلیل خیلی چیزها گم شده...

- یه طوفان لعنتی هست که داره شرق آمریکا رو جارو می‌کنه. حالا سمت ما که طوفانش نرسید اما هوا رو ناجوونمردونه سرد کرده. و وقتی می‌گم سرد کرده منظورم اینه که واقعا سردش کرده. سگ رو بزنی تو این هوا بیرون نمی‌آد. البته کلا نباید سگ رو بزنی ولی اینو می‌گم که ملتفت بشی. نفس که می‌کشی از خشکی هوا ته گلوت سمباده می‌خوره. مخصوصا صبحا، وقتی که تازه آفتاب می‌زنه. امروز مثلا دما منفی پونزده شونزده بود اول صبحی. بعد، این که همه‌ی داستان نیست. اوج داستان وقتی اتفاق می‌افته که باد می‌آد. بعد وقتی می‌گم باد می‌آید یعنی واقعا باد می‌آد ها! ملتفتی؟ همون‌طوری که تو داستان بلندی‌های بادگیر خانم برونته توصیف کرده. البته ممکنه تو نخونده‌باشی رمان رو ولی مهم نیست. من هم نخوندمش. ولی می‌گیری که چی می‌گم.... بعد باد که می‌آد می‌ره توی جونت اون یه ذره گرمایی که تو استخونت هست رو هم با خودش می‌بره. یه ده درجه‌ای سرد‌تر حس می‌کنی دما رو...

- بچه اگه از آتیش می‌ترسه واسه اینه که یه بار دستش رفته سمت آتیش سوخته. حالا که آتیش می‌بینه یاد اون میفته. می‌بینی؟ الله وکیلی تقصیر من نیست. همه‌ چیز آدمی‌زاد رو با خاطره‌هاش بافتن. قبلا هم گفتم که، ما رو خاطره‌هامونه که تعریف می‌کنه...

- اگر آتیش می‌سوزنه خوب سرمای ناجور هم می‌سوزونه. می‌دونی که چی‌میگم. سرما که می‌آد من یاد اون شب می‌افتم تو زمستون تهران. تهران البته مودی بود. زمستون‌اش مثل هم نبود ولی اون سال واقعا سردش کرده بود. و وقتی می‌گم سردش کرده بود ملتفتی که چی می‌گم... شب بود و از دانشگاه برگشته بودم خونه اما چون کلید نداشتم زنگ در رو زدم. در خونمون از این درهای چوبی بود که  وسطش شیشه‌ی مشبک گذاشته بودن و جلوی شیشه رو این نرده‌ها با طرح پیچک و دایره‌های مارپیچی پوشونده بودن. رنگش قهوه‌ای سوخته بود ولی تو اون وقت شب با نور کم بن بستمون رنگش توفیری نمی‌کرد چی باشه. زنگ رو که زدم یه کم بعدش از پشت شیشه یه نوری اومد و رفت که یعنی یکی پرده‌ی هال رو زده کنار که بیاد درو باز کنه. دالون چراغ داشت ولی معمولا خاموش بود واسه همین اگه پرده‌ی هال رو می‌زدن کنار می‌شد نورش رو دید. یه لحظه بعدش هم صدا اومد که کیه کیه...مادربزرگم بود. کلی آدم تو خونه بود ولی این آخرا برای این‌که راه بره می‌فرستادنش در رو باز کنه. دکتر گفته بود باید تحرک داشته باشه. خلاصه اومده بود در رو باز کنه و با همون لحن خاص خودش می‌گفت کیه کیه... برای این‌که بفهمی لحنش رو بهترین مثالی که می‌تونم برات بزنم وقتیه که خانم بهرنگی داشت برای بچه‌های کودکستان مهر، موزیکال بزبز قندی رو اجرا می‌کرد. و البته می‌دونم احتمالا تو خانم بهرنگی رو نمی‌شناسی. ولی مهم نیست، چون من نه تنها اون رو نمی‌شناسم، بلکه اصلا نمی‌دونم کودکستان مهر وجود داره یا نه. ولی ملتفتی که چی می‌گم....

- بعد با لحن خاص خودش گفت کیه کیه. من هرچند بعید می‌دونم منتظر جواب بود گفتم منم. گوشاش سنگین بود و احتمالا اصلا صدای من رو نمی‌شنید. در رو که باز کرد دستاشو این‌جوری باز کرد که یعنی بیا بغلت کنم. بعد من دارم برات این همه قصه تعریف می‌کنم اما باید بدونی که این لحظه مهم‌ترین عکسیه‌ی که تو ذهنم مونده، مادربزرگم جلوی من توی یه پالتوی سیاه که از پوست خرس هم کلفتره توی دالون وایستاده و دستاش رو به اندازه‌ی یه دنیا باز کرده که یعنی بیا منو بغل کن...

- گفتم که مامان‌جون من بیرون بودم صورتم سرده ها، یخ می‌زنی... اصلا جواب نداد. یعنی کلا محلم نذاشت. همون‌طوری دستاش رو باز نگه داشته‌بود منتظر من. قدش یه پنجاه سانتی ازم کوتاه‌تر بود. خم شدم و محکم کل دنیا رو بغل کردم. دستاش رو بست و شروع کرد ماچ کردن به لحن خاص خودش. همیشه وقتی ما رو بغل می‌کرد یه نفس عمیق از دماغش می‌کشید. آغوشش کم بود، دوست داشت نوه‌هاشو تا کنار قلبش بکشه تو...

- هوا که سرد می‌شه من یاد اون عکس می‌افتم از مادربزرگم. بعد یادم می‌آد ز خودش عاشق مادربزرگ‌ها بود. پیرزن‌ها رو خیلی دوست داشت کلا. بعد مادربزرگمه که منو داره بغل می‌کنه و من وسط توفانی که داره شرق آمریکا رو جارو می‌کنه گم می‌شم... ملتفی که وقتی می‌گم سرما هم می‌سوزونه از چی حرف می‌زنم... می‌ره تا عمق استخونت و جونت رو می‌سوزونه...
منبع اصلی مطلب : قدم‌زنی روی کیبورد
برچسب ها : می‌گم ,کرده ,خودش ,یعنی ,می‌آد ,آتیش ,وقتی می‌گم ,سردش کرده ,دوست داشت ,خانم بهرنگی ,برای این‌که
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت :